کافه عشق

داستان دختر ....

 فاصله دختر با پیرمرد یک نفر بود،
روی نیمکتی چوبی،
روبه روی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید،
- غمگینی؟
* نه
- مطمئنی؟
* نه
- چرا گریه میکنی؟
* دوستانم مرا دوست ندارن.
- چرا؟
* چون قشنگ نیستم!
- قبلا اینو به تو گفتن؟
* نه
- ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم!
* راست میگی؟
- اره از ته قلبم........
دخترک بلند شد و پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش دوید.شاد شاد
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد،
کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت


نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: یکشنبه 01 مرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

درباره وبلاگ

آرزو دارم شبی عاشق شوی ، آرزو دارم بفهمی درد را ، تلخی برخوردهای سرد را ، می رسد روزی که بی من سر کنی ، می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی زیر باران پوسید ... خوش آمدید


جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , 4845.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران